تبلیغات
صحنه - مطالب پند و قند
سه شنبه 8 مهر 1393

بدون شرح

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :پند و قند ،دل واِژه ،

اشعار زیبا, مهدی اخوان ثالث


چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393

دل واژه

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :پند و قند ،دل واِژه ،

http://axgig.com/images/76684772808746805877.jpg


دوشنبه 15 اردیبهشت 1393

عطار

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :پند و قند ،دل واِژه ،


شنبه 20 مهر 1392

نی نامه

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :دل واِژه ،ترین ها ،پند و قند ،

بشنو از نی چون شکایت می‌کند

 

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

 

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

 

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

 

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست

 

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

 

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

 

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

 

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

 

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

 

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

 

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

 

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

 

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

 

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

 

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

 

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

 

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

 

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد

 

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

 

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

 

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

 

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

 

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

 

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

 

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

 

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

 

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

 

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

 

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

 

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

 

آینه غماز نبود چون بود

آینه ات دانی چرا غماز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان

 

 

زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

خود حقیقت نقد حال ماست آن



شنبه 13 مهر 1392

سوال فیزیک دانشگاه کپنهاگ

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :ترین ها ،پند و قند ،علمی ،

● سوال: 
چگونه می‌توان با یک فشارسنج ارتفاع یک آسمان‌خراش را محاسبه کرد؟

● پاسخ یک دانشجو:
"یک نخ بلند به گردن فشارسنج می‌بندیم و آن را از سقف ساختمان به سمت زمین می‌فرستیم. طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان‌خراش خواهد بود.

این پاسخ ابتکاری چنان استاد را خشمگین کرد که دانشجو را رد کرد.. دانشجو با پافشاری بر اینکه پاسخش درست است به نتیجه امتحان اعتراض کرد. دانشگاه یک داور مستقل را برای تصمیم درباره این موضوع تعیین کرد. داور دانشجو را خواست و به او شش دقیقه وقت داد تا راه حل مسئله را به طور شفاهی بیان کند تا معلوم شود که با اصول اولیه فیزیک آشنایی دارد. دانشجو پنج دقیقه غرق تفکر ساکت نشست. داور به او یادآوری کرد که وقتش درحال اتمام است. دانشجو پاسخ داد که چندین پاسخ مناسب دارد اما تردید دارد کدام را بگوید. وقتی به او اخطار کردند عجله کند چنین پاسخ داد:

"اول اینکه می‌توان فشارسنج را برد روی سقف آسمان‌خراش، آنرا از لبه ساختمان پائین انداخت و مدت زمان رسیدن آن به زمین را اندازه گرفت. ارتفاع ساختمان مساوی یک دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بیچاره فشارسنج ."

"یا اگر هوا آفتابی باشد می‌توان فشارسنج را عمودی بر زمین گذاشت و طول سایه‌اش را اندازه گرفت. بعد طول سایه آسمان‌خراش را اندازه گرفت و سپس با یک تناسب ساده ارتفاع آسمان‌خراش را بدست آورد ."

"اما اگر بخواهیم خیلی علمی باشیم، می‌توان یک تکه نخ کوتاه به فشارسنج بست و آنرا مثل یک پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمین و سپس روی سقف آسمان‌خراش. ارتفاع را از اختلاف نیروی جاذبه می‌توان محاسبه کرد : T = 2 pi sqroot (l / g) ."

"یا اگر آسمان‌خراش پله اضطراری داشته باشد، می‌توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آنها را با هم جمع کرد."

"البته اگر خیلی گیر و اصولگرا باشید می‌توان از فشارسنج برای اندازه‌گیری فشار هوا در سقف و روی زمین استفاده کرد و اختلاف آن برحسب میلی‌بار را به فوت تبدیل کرد تا ارتفاع ساختمان بدست آید."

"ولی چون همیشه ما را تشویق می‌کنند که استقلال ذهنی را تمرین کنیم و از روش‌های علمی استفاده کنیم، بدون شک بهترین روش آنست که در اتاق سرایدار را بزنیم و به او بگوییم: اگر ارتفاع این ساختمان را به من بگویی یک فشارسنج نو و زیبا به تو می‌دهم ."

این دانشجو کسی نبود جز نیلز بور، تنها دانمارکی که موفق شد جایزه نوبل در رشته فیزیک را دریافت کند



شنبه 13 مهر 1392

علم برتر است یا ....

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :دل واِژه ،علمی ،پند و قند ،

اثبات علمی یک قانون غیر علمی ......
هر که سوادش کمتر درآمدش بیشتر !

 

از قدیم گفته اند وقت طلاست، به عبارت دیگر:زمان = پول       (معادله 1)

همین  طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، یعنی: توان = علم    (معادله 2)

می دانید که:

زمان / کار = توان

با جایگذاری معادله  1 و 2 در معادله سوم به این معادله می رسیم:

پول / کار = علم

که  می توانیم آن را به این صورت بازنویسی کنیم:

علم/ کار = پول

بنابراین:

 

یعنی هرجه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است، و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد !


شنبه 13 مهر 1392

زیباییهای شیمی

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :دل واِژه ،پند و قند ،علمی ،


● جنس زغال و الماس هر دو از کربن است. این به رفتار اتم‌ های کربن بستگی دارد که به زغال تبدیل شوند یا الماس شوند. زمانی که می توان الماس بود، چرا زغال باشیم؟


● فلوئور با اراده‌ترین عنصر است. او حتی آرگون تنبل را به انجام واکنش وادار می کند. (اشاره به مولکول ArF4 و ArF6).


 ● فلوئور، در دوستی سنگ تمام می گذارد. اگر با عنصری دست رفاقت بدهد، هیچ چیز نمی تواند او را از رفیقش جدا کند. او با همه‌ی علاقه‌ی که به حفظ الکترون‌هایش دارد، هنگامی که کمبود بور را نسبت به الکترود می بیند، او را در الکترون‌های خود سهیم می‌کند (BF3).


 ● هر چه اتم‌ها بزرگ‌تر می شوند (شعاع اتمی که بیشتر می شود)، از دارایی‌های خود (یعنی الکترون‌ها) راحت‌تر می گذرند. برخلاف انسان‌ها که هر چه مسن‌تر می شوند به آن چه دارند، وابستگی بیش‌تر پیدا می کنند و بخشش کم‌تری از خود نشان می دهند.


  ● آب با همه‌ی لطافت و نرمی که دارد، سرسخت‌ترین مواد به شمار می رود. اگر دستش به بلور نمک برسد، شبکه‌ی سخت آن را چنان درهم می شکند که با وجود همه‌ی آن نیروی جاذبه‌ی قوی که میان یون‌ها وجود دارد، هر یک به سویی می گریزند و به محاصره مولکول‌های آب درمی آیند؛ کاری که از هیچ پتک یا چکشی برنمی آید.


  ● همیشه نباید بری رسیدن به کمال، چیزی را به دست آورد. گاه گذشتن از چیزهایی که داریم، راه کمال را پیش روی ما می گشاید. درست مانند سدیم که تا از آخرین الکترون لایه‌ی ظرفیتش نگذرد به آرایش الکترونی کامل دست نمی یابد.


  ● هر چه اندازه‌ی مولکول در هیدروکربن‌ها بیش‌تر می شود بهتر و قوی‌تر یکدیگر را جذب می کنند و به هم نزدیك‌تر می شوند. اما چرا برخی از انسان‌ها هر چه بزرگ‌تر می شوند، بیش‌تر از هم فاصله می گیرند؟


 ● چه صبری دارد این آب! دیر جوش می آورد و زیر فشار دیرتر از کوره در می رود.


 ● اکسیژن رفیق نابابی است. هم‌نشینی با او سرانجامی جز خاکستر و دود شدن در هوا ندارد.


  ● بیچاره منیزیم وقتی به اکسیژن می رسد، چشمانش چه برقی می زند! بی آنکه بداند اکسیژن چه خوابی برایش دیده است، با شوق به استقبال دشمن جانش می رود.


با تشکر از آقایمحمدرضا گلال زاده



شنبه 13 مهر 1392

شیمی

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :علمی ،پند و قند ،


کارم همه به بحث اسید و نمک گذشت
توضیح داده ام سبب هر پدیده ای

نه فعل در مخیله نه انفعال بود
تنها نیاز من به گچ و تخته سیاه

فرمولها که روی تحته نوشتم چه سود داشت؟
فرمول اکسالات مس و منگنات روی

هرگز به چشم خویش مولیبدات دیده ای؟
بنمودی آزمایش اکسید آمفوتر؟

قرعی به گوشه ای و دو انبیق در کنار
آن سو، سه چار لوله و پیپت پر از غبار

این رسم تجربه است در این دوره و زمان؟
V در درون دایره یعنی ولت سنج

این راه پیشرفت و ترقی نبوده است
روزی بدون تجربه کاری نموده است؟

 شکر خدای را که بدون کمک گذشت
اما تمام هم چو نمازم به شک گذشت

تحقیق و تجربه همه زیر سؤال بود
موضوع ارلن و بشر اندر خیال بود

سودی که جنبه تئوری را فزون داشت
اصلاَ چنین مواد به دنیا وجود داشت؟

یا از مواد، طعم یکی را چشیده ای؟
یک شیء تا کنون به ترازو کشیده ای؟

یک استوانه نیز از آن روز و رزگار
این ها برای تجربه مانده به یادگار

گاز و رسوب را به فلش می دهی نشان؟
با این طریق توسغه علم می توان؟

از دیگری بپرس که او آزموده است
یک شب بدون فکر و تأمل غنوده است؟

 

تا فرصتی برای تجربه و آزمایش است
دریاب بهره ای که زمان می رود ز دست

 

برگرفته از شماره 23 نشریه گهر
انجمن علمی معلمان شیمی اصفهان


شنبه 2 شهریور 1392

شنقل و اسکل

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :ترین ها ،پند و قند ،


چهارشنبه 30 مرداد 1392

مشاعره شریعتی و سهراب سپهری

   نوشته شده توسط: آرش گلستانی    نوع مطلب :دل واِژه ،پند و قند ،اجتماعی ،

گلایـه دكتر شریـعتی از خـدا و جـواب سهراب سپـهری

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا



منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.


تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6